به سیاهی چشمهایم نگاه کن
این روزها خسته ... آروم ... بی هیجان ... یه نگاهِ مرده ی مهربون ... همین ... و نگــــــــــــ ــــآهی کـــِ بِ هیچ ختم میشود گــــآهی... خلاصه بهاری دیگر بی حضور ِ تو از راه می رسد و آن چه زیبا نیست زندگی نیست آره خـدا خـیـلـی بـزرگــه ! خــودمــون سـاخــتـیـمـش کــه هــر وقــت تــوی دردســر افــتـادیــم یــکـی از راه بــرســه و بــگـه خــدا بــزرگــه, امــا اشــکـالــش ایـــنـه کــه زیـــادی بــــزرگـــه! نوبت من بود, فقط همین... من توی مسیر طوفان بودم، فقط انتظار نداشتم که این طوفان اینقدری که الان هست طول بکشه... پایان همه ی اتفاقات خوبه، اگه خوب نشد بدون که هنوز پایانش نیست ...
تمام راههای من
به تابلوهایِ بُنبست ختم میشوند!
و من
سخت در عجبم
از تَعَدُدِ این تابلوها !
فرداییست، که نخواهد آمد...
چند بار گزش زنبور شد این کودکی را...
چند بار آخ گفتیم ...آنگونه که دل گریست...
| Design By : Pars Skin |
