X
تبلیغات
شب در چشمان من است...
شب در چشمان من است...

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

پشت این پنجره جز هــیـــچِ بزرگ،هــیــچی نیست.

نوشته شده در 92/02/29ساعت توسط sogol|


بعضی شب ها اینقدر تاریک اند که فکرهای مان را هم سیاه می کنند ...
نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


نمی‌دانم حِکمتش چیست...

این روزها

تمام راه‌های من

به تابلو‌هایِ بُن‌بست ختم می‌شوند!

و من

سخت در عجبم

از تَعَدُدِ این تابلوها !

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


چشم‌ها‌یم را بشنو!

دهانم پر از سکوت است...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


گم شُده‌ام

چَندیست

میانِ این عقربه‌های مُحتاطِ لعنتی...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


منٍ آرام... منٍ بی اعصابٍ به ظاهر آرام...

خسته ... آروم ... بی هیجان ... یه نگاهِ مرده ی مهربون ... همین ...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


من،مشتی خــــــــآک و پیاله ای آب

و نگــــــــــــ ــــآهی

کـــِ بِ هیچ ختم میشود

گــــآهی...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


نَ چــــــــــــُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنآنم کِ تــــــــو بودی

نَ چــــُـــــــــــنینــــم کِ تو خوآهی...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


من سکـــــــــــــوتِ خویش رآ گم کرده امـ...

نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


ما هیچ چیز مشترکی با آینده نداشتیم...
نوشته شده در 92/02/21ساعت توسط sogol|


....فرار از لحظات گاه خوب است....

نوشته شده در 92/02/20ساعت توسط sogol|


فرصت دادن به هر موجودی جایز نیست....

نوشته شده در 92/02/20ساعت توسط sogol|


انتقام چیز شیرینی است، چاق هم نمیکند !
نوشته شده در 92/02/17ساعت توسط sogol|


يه ماهي که تو آکواريوم زار ميزنه... تا توي اشک هايِ خودش زندگي کنه...
نوشته شده در 92/02/14ساعت توسط sogol|


توی دنیای دوست داشتنی! بهترین دوست، دشمنت باشد...
نوشته شده در 92/02/09ساعت توسط sogol|


 ببین دیازپامِ ۱۰ خورانده اند خَلق را...!

نوشته شده در 92/02/08ساعت توسط sogol|


شاید که آینده, از آنِ ما...
نوشته شده در 92/02/07ساعت توسط sogol|


چون دوست, دشمن است... شکایت کجا بریم ؟!

نوشته شده در 92/02/07ساعت توسط sogol|


صدایی گر شنیدی...

صحبتِ سرما و دندان است.

نوشته شده در 92/02/02ساعت توسط sogol|


قصه های دستِ گرمِ دوست

در شب های سرد شهر...

نوشته شده در 92/02/02ساعت توسط sogol|


خلاصه بهاری دیگر

بی حضور ِ تو از راه می رسد

و آن چه زیبا نیست زندگی نیست

روزگار است ...
نوشته شده در 92/02/02ساعت توسط sogol|


زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی‌ست، که نخواهد آمد...
نوشته شده در 92/02/02ساعت توسط sogol|


مشغولِ تماشای

ویروون شدنِ من شو...

نوشته شده در 92/02/01ساعت توسط sogol|


چند بار لرزیدیم؟؟ چند بار؟
چند بار گزش زنبور شد این کودکی را...
چند بار آخ گفتیم ...آنگونه که دل گریست...

نوشته شده در 92/01/26ساعت توسط sogol|


خر از سرِ شحنه یک نمد ساخت ولی .... یک کلاهِ اَلکی ...!

نوشته شده در 92/01/26ساعت توسط sogol|


سوت و کور است شب و میکده‌ها خاموش‌اند ...

نوشته شده در 92/01/26ساعت توسط sogol|


حـتـی دشـمـنـا هـم مـی تـونـن بـه هـم احـترام بـذارن!

نوشته شده در 92/01/22ساعت توسط sogol|


خــدا ؟؟ 

آره خـدا خـیـلـی بـزرگــه !

خــودمــون سـاخــتـیـمـش کــه هــر وقــت تــوی دردســر افــتـادیــم

یــکـی از راه بــرســه و بــگـه خــدا بــزرگــه,

امــا اشــکـالــش ایـــنـه کــه زیـــادی بــــزرگـــه!

نوشته شده در 92/01/22ساعت توسط sogol|


بدشانسی روی هوا معلقه و باید روی یه نفر بشینه. 

نوبت من بود,  فقط همین...

من توی مسیر طوفان بودم، 

فقط انتظار نداشتم که این طوفان اینقدری که الان هست طول بکشه...

نوشته شده در 92/01/22ساعت توسط sogol|


پایان همه ی اتفاقات خوبه، اگه خوب نشد بدون که هنوز پایانش نیست ...

نوشته شده در 92/01/11ساعت توسط sogol|



مطالب پيشين
» حسین پناهی
» ...
» ...
» ...
» ...
» من
» ...
» ...
» ...
» احمد رضا احمدی

Design By : Pars Skin